سیماسادات موسوی نیاسیماسادات موسوی نیا، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 23 روز سن داره

سیما دنیای من

واما روز مادر

به نام خدای مهربان قبل هر چیزی روز مادر رو به همه دوستان گلم تبریک می گم و آرزوی سلامتی برای همشون دارم و اما دخترکم  روز مادر به غیر از اینکه ارزش معنوی زیادی داره یه بعد مادی هم داره که همسر جونا دستشون درد نکنه یه کم تو زحمت می افتن و کادوی کوچیکی برامون تهیه میکنن بابا محمد هم دستش درد نکنه که من و مامان جون و سورپرایز کرد و ما رو هم کلی خوشحال کرد بابایی خودش با سلیقه خودش برامون کادو خریده بود از کادوی مامان جون بگم که یک ست کتری و قوری نوک مدادی بود واسه من هم تابه دو طرفه چدنی خریده بود دستش درد نکنه البته سلیقه بابایی حرف نداره  راستی تو هم کادو گرفتی یک دست بولیز و شلوارک و یک بولیز تکی قرمز خوشگل البته به ...
5 خرداد 1390

سیما به روایت تصویر

سیما خانوم تا به این سن اش لب به پستونک نزده بود ولی چند روزیه که همش پستونک تو دهنشه  این هم تلفن مامان جون ایناست که همیشه اشغاله چون سیما خانوم همش مثلا داره باباش حرف میزنه این هم یه ژست خوب کنار تلفن   ...
5 خرداد 1390

ماجرای سیما و ما

چند روز پیش داشتیم با مامان جون هویج خورد میکردیم تو هم همش شلوغی میکردی این هم عکست یه پات توی سبد هویجه و خودت هم سبد و کردی صندلی و نشستی داری پفک می خوری آی شیطون   ...
5 خرداد 1390

برای گلم

سلام دختر عزیز تر از جانم چند روزی بود که اصلا حوصله باز کردن کامپیوتر رو نداشتم  ولی امروز عزمم رو جزم کردم که چند سطری  واست بنوسم بذار از روز پنجشنبه شروع کنم پجشنبه/قرار بود زن عموهام بیان واسه پاگشای خونمون من هم که وسواس نظافت دارم از صبح زود پا شدم و خونه رو برق انداختم غروب همگی تشریف آوردن عمه لعیا و فاطمه هم اومده بودن تو هم کلی کیف کردی و بازی کردی راستی هر کی میاد خونمون خیلی می پسنده جمعه/روز خیلی بدی بود مامان جون اینا رو واسه ناهار دعوت کرده بودم ولی تو از صبح اصلا حال نداشتی بدجوری اسهال گرفته بودی غروب با بابایی بردیمت دکتر شب حالت یه کم بهتر شده بود شب وخونه مامان جون اینا خوابیدیم شنبه/بابایی واسه یه ما...
27 ارديبهشت 1390

سیما و امیر عباس

سلام عزیزم چند روز پیش همسایه های قدیمی مامان جون اومده بودند واسه پاگشای خونه جدیدمون خاله سمیرا هم اومده بود اون روز خیلی شیطونی کردی این هم عکست با امیر عباس(پسر خاله سمیرا)   ...
21 ارديبهشت 1390

دخترم داره بزرگ میشه

سلام دخترک نازنینم  دخترم روز به روز داره بزرگتر میشه کارای جدید یاد میگیره کلمات جدید ادا میکنه خلاصه شیرین تر و شیرینتر میشه آخ که مامان به قربونت بره آخه چی بگم چگونه توصیف کنم عشق و محبتم رو نسبت به تو فقط احساسمو زمانی درک میکنی که مادر بشی اینروزا که هوا کمی بهتر شده خیلی دوست داری تو کوچه با دوستات بازی کنی از اونجایی که کوچمون همه فامیل هستیم من هم هر روز میبرمت بیرون تا با بچه ها بازی کنید تو و مهدی هم سن هستید ولی چون اون پسره و کمی هم از تو قوی تر همیشه دعواتون میشد ولی دیروز نمی دونم افتاب از کدوم طرف دراومده بود که باهم دوست شده بودین مهدی دمپاییهاتو جفت میکرد و میذاشت جلوی پاهات تو هم دستتو میدادی به...
21 ارديبهشت 1390