سیماسادات موسوی نیاسیماسادات موسوی نیا، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 23 روز سن داره

سیما دنیای من

خلاصه خاطرات چند روز

  سلام عزیزم بعد از چند روز وقفه اومدم سراغت اخه چند روز بود سرم خیلی شلوغ بود روز دوشنبه با مامان جون و بابا جون رفتیم تبریز پیش دکتر رسولی واسه چکاب ماهیانه تو اول که وارد شدیم یه کم نشستی بعدش دیگه یخت واشد همش پیش دکتر بودی و با دقت نگاش میکردی ببینی چیکار داره میکنه به جرات میتونم بگم همه تو مطب عاشقت شده بودند من هم واست دعا می خوندم تا یه وقت بهت چشم نخوره موقع معاینه خودت هم طبق معمول گریه کردی خلاصه دکتر گفت که رشدت خوبه راستی دکتر میگه دخترتون ایشاللا یه دختر بلند قد میشه خوبه تو این مورد به من نکشیدی خلاصه که از اونجا هم رفتیم به یه مانتو فروشی و من واسه خودم یه مانتو تابستانی خریدم و اومدیم خونه و بابایی مانتومو پسندید...
19 ارديبهشت 1390

سیما خانوم توی باغ

سلام خوشگلم دیروز بعد از ظهر رفتیم باغ هوا کمی سرد بود ولی خوش گذشت تو هم کلی بازی کردی و چاغله خوردی این هم چند تا عکس از سیما خانوم توی باغ     ...
17 ارديبهشت 1390

ماجرای ترس از آقا طیب

سلام دختر نازم روز پنجشنبه عمه لعیا اینا رو واسه شام دعوت کرده بودم همه چی رو آماده کردم واسه شام هم خورشت قیمه پختم غروب عمه لعیا با دختر عمه فاطمه اومدند همه چی خوب پیش می رفت تا اینکه زنگ آیفون به صدا در اومد بله آقا طیب بود تو هم تو بغل بابایی رفتی به پیشوازش که.......... وماجرا از اینجا شروع شد دیدن آقا طیب همانا و شروع جیغ و داد تو همانا آخه آقا طیب روحانیه و تو هم از عمامه میترسی خلاصه که حسابی آبروی ما رو بردی من که از خجالت آب شدم مگه میشد آرومت کرد رسما از ترس داشتی می لرزیدی خلاصه وقتی که دیدیم تو آروم بشو نیستی بابایی بردت خونه مامان جون ما شام و خوردیم و ساعت ٣٠/١٢ بعد از رفتنشون بابایی آوردت خونه امان از دست...
17 ارديبهشت 1390

آشنایی با مراحل لقاح تا رشد جنین انسان

سلام برایم همیشه چگونگی به وجود آمدن این معجزه بزرگ جالب بوده و هست با خواندن این مطالب یک بار دیگربر بزرگی و خلاقیت خداوند پی می برم.....      تمام موجودات زنده تولید مثل می کنند. در انسان تولید مثل به وسیله دو نوع سلول انجام می پذیرد. اسپرم ها که به وسیله بیضه های مرد ساخته می شوند و تخمک ها که به وسیله تخمدان های زن تولید می شوند. هر یک از این سلول ها نیمی از مجموعه DNA (ماده ژنتیک) را در خود دارند. آنها از طریق مقاربت جنسی، کنار هم قرار می گیرند؛ اگر یک اسپرم وارد یک تخمک شود و آن را بارور کند، DNA مرد و زن ترکیب شده، سلول های جدیدی حاصل می شوند. بارداری زمانی رخ می دهد که این سلول ها خود را در رحم جای می...
12 ارديبهشت 1390

شیرین ترین دختر دنیا

سلام بر شیرین ترین دختر دنیا عزیزم وای که چقدر دوست دارم قربون اون اداها و شیرین کاریات بشم من روز جمعه بابایی رفت سر کار ما هم رفتیم خونه مامان جون مامان جون واسه ناهار دلمه برگ گذاشته بود خیلی چسبید دستش درد نکنه بعد نشستیم و به مراسم ازدواج نوه ملکه انگلیس نگاه کردیم پرنس ویلیام و پرنسس کاترین بعدش حاضر شدیم و با باباجون و مامان جون رفتیم جلفا یه عالمه گشتیم و خرید کردیم شب ساعت 9 رسیدیم بابایی هم اومده بود شام و خونه مامان جون اینا خوردیم سر شام سریال مختار نامه رو نگاه میکردیم تو هم داشتی با دقت نگاه میکردی و ساکت بودی تا این که رسید به صحنه ای که دو تا مرد داشتند باهم جنگ میکردند که....بغضت ترکید و شروع کردی به...
11 ارديبهشت 1390

درددل با دخترم

سلام عزیزترینم چند روزیه که حال خوبی ندارم از همه این آدمای دورو که کنارم هستند و همیشه ادعای با محبت بودن و دوستی و دارند خسته شدم آخ که چقدر دلم گرفته عزیزم چه خوبه که تو کنارم هستی چه خوبه که تو رو دارم اگه نباشی میمیرم به خدا دیگه زنده نمیمونم پس همیشه سالم و پاینده باش همیشه کنارم باش دوست دارم عزیزم خیلی دوست دارم ببخش که ناراحتت کردم فقط خواستم باهات درددل کنم الهی من قربونت برم الان نشستی کنار باباییو داری نقاشی می کشی چقدر هم هیجان داری شیرینترینم باز هم میگم دوست داررررررررررررم. ...
8 ارديبهشت 1390

داستان بلبل

به نام خدا   در باغ بزرگی پرندگان  زیادی زندگی می کردند و آواز می خواندند.در فصل بهار وقتی درختان  پر از شکوفه های رنگارنگ می شدند، پرنده ها  با شادی به  پرواز در می آمدند و روی شاخه های درختان می نشستند و زیباتر از همیشه، آواز می خواندند.     در این باغ بلبلی بود که صدایش از صدای تمام پرنده ها زیباتر بود. وقتی آواز می خواند، همه ساکت می شدند تا صدای او را بشنوند.تمام حیوانات و آدم هایی که در باغ بودند،بلبل و صدایش را دوست داشتند.بلبل که می دانست خوش آوازترین پرنده ی این  باغ است، مغرور شده بود. او به کسانی که با اشتیاق به  صدایش گوش می دادند بی اعتنایی می کرد و حاضر نبود با هیچ کدام...
7 ارديبهشت 1390

یک شب به یاد ماندنی

سلام خوشگلم دیشب بابایی قول داده بود ما رو ببره به رستوران شیک خلاصه غرووب بابایی اومد با یه کادوی سورپریز که یه ست کامل اتو مو با مخلفات دیگه برای فرکردن و......بود  خلاصه خیلی خوشحالم کرد بعدش من زودی تو رو بردمت حموم بعدش اماده شدیم وپیش به سوی رستوران خیلی خوش گذشت شما هم یه عالمه غذا میل کردین بعدش قرار شد تا خونه پیاده بریم تا اون همه غذا رو هضم کنیم تو راه یه اسباب بازی فروشی دیدیم خلاصه از اونجا هم واست یه خرگوش کوچولو  خریدیم بلاخره رسیدیم خونه. عمه لعیا اینا گفته بودن میان خونه ما ولی دیر کرده بودند بابایی زنگ زد و گفتند موندند خونه مامان مامان جون من هم یه کم خوشحال شدم آخه سریال داشت و اونا هم اهل اون کانالها نیستند خلا...
2 ارديبهشت 1390