دل نوشته های مامانی
سلام فرشته نازم
دیروز رفته بودیم محله قدیم مامان جون اینا آخه یکی از همسایه هامون تو اون محله رفته بود مکه ما هم واسه دیدنش رفته بودیم وقتی که وارد کوچه شدیم خاطرات کودکی یک به یک برام تدائی شد چه زود گذشتند اون روزا انگار دیروز بود با بچه ها توکوچه می دویدیم توپ بازی می کردیم دوچرخه سواری می کردیم روزهایی که هیچ غمی تو دلمان نبود صاف و زلال بودیم بابا محمد بعضی وقتا بهم می گه کودک درونت هنوز بزرگ نشده آره راست می گه آخه مگه میشه اون روزای شیرین رو از یاد برد روزای خوبی رو تو اون خونه سپری کردیم درست ٢٠سال یادش به خیر تو اون خونه بود که بابا محمد از من خواستگاری کرد تو اون خونه بود که من عروس شدم و پای سفره عقد نشستم و اولین روزای نامزدی واقعا که چه روزای خوبی بودن و چه با سرعت گذشتند....
ودیروز من با دختر کوچیکم وارد اون کوچه شدم همه می گفتن این دختر رعناست همون دختر کوچولوی دیروز که تو کوچه قهر کرده بود و گریه میکرد ....
عزیزم با اومدن تو گلم صفحه جدیدی از زندگی برام باز شد که پر از زیبایی های وصف نشدنیه روزهای شیرین با تو بودن که با هیچ چیز دنیا عوضش نمی کنم حالا دیگه بهترین لحظه من لحظه ایه که تو میخندی بهترین خاطره من وقتیه که تو یه کار جدید انجام می دی یا یک کلمه جدید ادا می کنی میدونم عزیزم که این روزها هم به سرعت برق و باد خواهند گذشت اما آرزوی قلبی ام اینه که همیشه سلامت باشی قوی و محکم باشی و سرنوشت روزای خوبی رو برات رقم بزنه امیدوارم همیشه خدا به همراهت باشه حتی اگه من پیشت نباشم محکم و قوی باشی عزیزم ...
ای خدا ای خدای مهربون تو خودت از دل همه مامانا خبر داری از دل من هم با خبری خواهش می کنم همیشه مواظب فزشته نازنینم باش اونو به دست تو سپردم وبس یا ارحم الراحمین


دل نوشته های مامانی
