سیماسادات موسوی نیاسیماسادات موسوی نیا، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 23 روز سن داره

سیما دنیای من

دنیای من

در نگاه ات همه ی مهربانی هاست: قاصدی که زندگی را خبر می دهد. و در سکوت ات همه ی صداها: فریادی که بودن را تجربه می کند …           ...
10 اسفند 1390

سیما و لباسهای نو

سلام عزیزم چند روزه که باز هم سرما خوردی و خیلی بد حوصله ای به همین خاطر خیلی گریه می کنی .دیشب هم انقدر گریه کردی که من و بابایی رو دیونه کردی.چند روز پیش بردیمت بازار و لباس و کفش واسه عید برات خریدیم.البته هنوز کم و کسری داری که در اولین فرصت تکمیلشون می کنم. امروز رفته بودیم عروسی دوستم لیدا. عاشقه عروسی هستی بس که جو زده شده بودی کلی میوه و آجیل نوشه جان کردی. الان اومدیم خونمون و بابایی رفته بازار و تو هم داری نقاشی می کشی.از فردا باید خونه تکونی رو شروع کنم امسال یه کم دیر کردم.امیدوارم که تو هم دختر خوبی باشی و منو اذیت نکی. این هم چتد تا عکس از لباسها و کفش تازه .مبارکت باشه گلم &n...
5 اسفند 1390

یک روز برفی

سلام بهترینم امروز هوا خیلی سرد بود صبح برف می بارید.امروز بر خلاف هر روز که ما می رفتیم خونه مامان جون مامان جون اومد خونمون و تو هم کلی ذوق کرده بودی انگار که از راه دور اومده بود.خلاصه که به مامان جون گفتم تو رو برد حموم وای کلی هم گریه کردی .بابا جون و دایی جون هم اومدند ناهار خونه ما.عصری با مامانجون رفتیم پیش خاله فاطمه خدا رو شکر حالش بهتر بوداونجا هم کلی با بچه ها بازی کردی و باز هم به زور آوردمت خونه.بابا محمد هم از اداره اومده بود باز هم مثل همیشه برات کلی هله هوله خریده بود تو هم عاشق پاستیل و هله هوله .الان هم بعد از میل کردن پاستیلها بابایی برات داستان می خونه.یعنی داره به جای عکسهای حیوانات داخل کتاب نقاشی حرف میزنه و تو ه...
4 اسفند 1390

یک سال گذشت...

سلام عزیز دل مامان دختر عزیزم یک سال از آغاز نوشتن خاطراتمون در این وبلاگ گذشت.یک سالی که پر بود از خاطرات شیرین و بعضی وقتها ناخوشایند. عزیز دلم من تا جایی که امکان دارد دوست دارم تمام خاطرات مربوط به تو را در این وبلاگ ثبت کنم.باشد که انشاللا در آینده با خوندنشون لذت ببری. امروزر روز ولنتاین یا همون روز عشاق خودمونه من هم این روز رو به عشق زندگیم به محمد عزیزم تبریک می گم وبا تموم وجودم بهش می گم که دوستت دارم. چند روزه که صبح زود میرم باشگاه و به خاطر این مجبور میشم تو رو صبح زود از خواب ناز بیدارت کنم و ببرمت پیش مامان جون.عزیزم منو ببخش ولی مامانی هم به یک زنگ تفریح احتیاج داره.از وقتی که تو به دنیا اومدی این اولین باری...
25 بهمن 1390

عشقم

  قربونت برم من که انقدر پاستیل دوست داری.تو هم پاستیله منی می خوام هر روز بخورمت....... دوستت دارم ...
17 بهمن 1390

شیرین کاری های سیما خانوم

سلام عشقم بهترینم این روزا هوا سرده و من و تو بیشتر اوقات توی خونه سپری می کنیم.تو هم مدام مشغول بازی و ورجه وورجه کردن هستی.هر روز برات یک کلمه از بسته آموزشی تراشه های الماس رو یاد می دم پیشرفتت خیلی عالیه .خودت علاقه زیادی به یادگیری کلمات داری.عزیز دلم الهی من دورت بگردم که داری بزرگ می شی و دوست داری بیشتر کارهات رو خودت انجام بدی مثلا اصرار می کنی که خودت دندونهاتو مسواک بزنی من هم بعد از اینکه خودم دندوناتو مسواک میزنم اجازه میدم خودت هم مسواک بزنی .غذا رو هم دوست داری خودت بدون کمک من بخوری که کلی هم ریخت و پاش می کنی .وقتی هم که میریم بازار اصلا دوست نداری که از دستت بگیرم و خودت جلوتر از من حرکت می کنی .عزیز دلم با توجه به ای...
11 بهمن 1390

روزهای با تو بودن

سلام دخترک شیرینم عزیز دلم روزهای سرد زمستون و با هم سپری می کنیم.بهترینم روزهای با تو چه شیرین می گذرد. روزی هزار بار خدایم را شکر می کنم به خاطر وجود نازنینت به خاطر سلامتی ات.سیمای من هر روز که می گذرد وابستگیمان به یکدیگر بیشتر میشود.من حتی تحمل نیم ساعت دوری تو رو ندارم.چیکار کنم دوستت دارم.صبح که میشه وقتی چشمهای نازت رو باز می کنی بغلت می کنم و بوسه بارونت می کنم تو هم تو بغلم عشوه می ریزی خودت و برام لوس می کنی و زبون میریزی.اول سراغ بابا رومی گیری و میگی بابا رفته اداره برام قاقا بیاره.بعدش می ری دنبال اسباب بازیهات وقت تمیز کردن خونه کمکم می کنی و بعدش لباسهامونو میاری و می گی بریم خونه مامان جون بعدش میریم خونه مامان جون و تا...
3 بهمن 1390