سیماسادات موسوی نیاسیماسادات موسوی نیا، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 23 روز سن داره

سیما دنیای من

من اومدم..........

سلام بهترینم باز هم بعد از یک وقفه طولانی اومدم سراغت.عزیز دلم سیستم خراب شده بود و بابایی وقت نمی کرد درستش کنه تا اینکه دیشب دستش دردنکنه عمو طیب درستش کرد.تو این چند وقته تو خانومتر و خوشگلتر شدی به خوبی به زبون مادریمون صحبت می کنی و چند کلمه استانبولی رو هم یاد گرفتی با معنی هاشون ادا می کنی ما هم برات بسته آموزشی تراشه های الماس رو سفارش دادیم بفرستند تا انگلیسی و فارسی رو هم به خوبی یاد بگیری. عزیز دلم یکی از خبر های خوبی که تو این چند روز ژگرفتیم. این بود که مامان جون و بابا جون بلاخره می رن سفر حج و روز 14 فروردین پرواز دارن. تو هم از وقتی این  خبر رو شنیدی همش به بابا جون می گی من و هم ببرین مکه. انشاللا خدای مهربون ا...
25 دی 1390

سلامی از زمستان سرد

سلام عروسک خوشگلم بهترینم ببخش که این روزها یه کم دیر به دیر سراغت میام.آخه یه کم بی حوصلگی اومده بود سراغم.عزیز دلم  تو این مدت اتفاق چندانی نیافتاده .شب یلدا خیلی دوست داشتم برات مطلب بگذارم ولی اون روز حالم خیلی بد بود.اون روز خونه مامان جون و باباجون بودیم.خانواده عمو جواد و عمه من هم بودند .مامان جون قورمه سبزی پخته بود که خیلی هم خوشمزه شده بود .هندونه شب یلدا رو هم ما برده بودیم که خیلی هم خوب از آب در اومد.تو هم اون شب کلی دلبری کردی.جمعه هفته پیش هم همگی رفتیم هادیشهر خونه عمه لعیا.که عصر تو  و بابایی موندید پیش عمه  لعیااینا و من و مامان جون و دائی جون رفتیم بازار جلفا.شام و خونه عمه لعیا خوردیم.دستش د...
8 دی 1390

شرکت در جشنواره

سلام به همه دوستان عزیزم و همه عزیزانی که لطف می کنند و به وبلاگ سیما سر مزنند.ما هم در جشنواره نی نی وبلاگ شرکت کردیم.اگه رای بدین خیلییییییییییییییی خوشحال میشویم کد ١١٣   ...
23 آذر 1390

شرح این چند روز

سلام عزیز دلم 10روزی میشه که نتونستم برات بنویسم اما سعی می کنم اتفاقاتی که تو این چند روز افتاده رو برات بنویسم. اول از جمعه هفته پیش شروع میکنم .اون روز صبح با مامان جون رفتیم حسنینیه یه کم دیر رسیدیم همه نی نی هاشون و آورده بودند اونجا تو هم دختر خوبی بودی. من چپیه و پیشونی بند سرت بسته بودم همه فکر می کردند که تو پسر هستی .عزیز دلم حاجتهای دلمو به حضرت علی اصغر گفتم و ازش خواستم تا از خدای مهربون بخواد که هر چه زودتر حاجتهامونو روا کنه .البته یک دست استکان واسه حسنیه هم نذر کردم که انشاللا سال بعد ببرم.عزیزم اون روز عصر با مامان جون اینا رفتیم جلفا هوا خیلی خیلی سرد بود درسته خوش گذشت اما من بدجوری سرما خوردم...... این عکسو...
20 آذر 1390

سیما و اتو

سلام عزیزم چند روز پیش بابایی برات یه دونه اتوی اسباب بازی خرید .از اون روز به بعد شما هر شب در حال اتو کردن لباسهای دم دستت هستی. با شوق و ذوق تمام لباسهای بابایی رو مثلا اتو می کنی و میاری و با افتخار نشونش می دی.بابایی هم کلی قربون صدقه ات میره.من هم می گم آره عزیزم هنوز اول راهی برای من که کاری خسته کننده تر از اتو کشیدن لباسها نیست.این هم یک عکس از سیما خانوم در حال اتو کردن لباس مورد علاقه اش ...
9 آذر 1390

سلامی از روزهای سرد پاییزی

سلام بهترینم عزیز دلم چند روزیه اینترنتمون  اشکال پیدا کرده بود و نتوستم به وبلاگت سر بزنم.عزیز دلم این چند روزه اتفاق خاصی نیافتاده به جز اینکه تو عروسکم روز به روزتر شیرینتر و تو دل بروتر شدی .عزیز دلم این روزها هوا خیلی خیلی سرد شده ومن از این هوا خیلی بدم میاد .خیلی بده که از صبح تا شب هوا خاکستری رنگ باشه.اما خوب عیبی نداره عوضش آسمون زندگیمون با بودن تو گل زیبا همیشه آبی رنگه.عزیز دلم امروز هم کلی شیرین کاری کردی و دل من و بردی .الان هم نشستی کنارم و داری انار می خوری و داری به لهجه سیمایی باهام حرف می زنی.این هم دو تا عکس خوشگل از گل خوشگلم که امروز انداختم این عروسکی که دستته عروسک بچه گیهای منه   &...
5 آذر 1390

ساداتم عیدت مبارک

سلام سادات خانوم عیدت مبارک عزیز دل مامان فرشته پاکم فردا عید غدیر خم هست عید شما ها که از سلاله پاک پیغمبرمون هستید.خدا رو شاکرم که عروس حضرت زهرا هستم و خدای مهربون من و لایق دونسته که در خدمت شما باشم. عزیز دلم چند روزیه که باز هم سرما خوردی وای باز هم خروسک گرفتی شب چنان سرفه می کردی که انگار داری خفه میشی من و بابایی خیلی ترسیدیم .دیروز بردیمت دکتر بعد از اینکه بردیمت برات آمپول زدند آنهم با چه درد سری با هم رفتیم بازار و برات کلی لباس خوشگل خریدیم که در روزهای آینده عکسشون رو برات میذارم.امروز هم که شب عید بود شام عدس پلو گذاشتم و مامان جون اینا رو هم دعوت کردم .بابایی هم شیرینی و میوه خریده بود .دای...
23 آبان 1390