سیما و عشق نقاشی
سلام عزیز دلم سیمای عزیزم امروز یه کم دختر بدی شده بودی یعنی چند وقته که خیلی بهونه گیر شدی این روزا خیلی عاشق نقاشی کردن شدی و هی به ما اصرار می کنی که برات عروس بکشیم ما هم هر طوری که بلدیم واست عروس می کشیم و لی تو هیچ کدوم از عروسهایی که ما می کشیم رو نمی پسندی و بعدش شروع می کنی به گریه کردن اون هم چه گریه کردنی سیل اشک از چشات روانه می شه امروز هم یکی از همون روزا بود صبح که خونه مامان جون بودیم روی این عروس کشیدن انقدر گریه کردی که من کم مونده بود دیونه بشم وای دختر از دست تو به خاطر چه چیزی اشک می ریزی ؟! به خاطر همین امروز یه کم بد حوصله هستم و یه کم سرم درد می کنه حالا هم با بابا جون رفتی مغازه و من تو خونه تنها هستم قراره...
نویسنده :
رعنا
19:31



