سیماسادات موسوی نیاسیماسادات موسوی نیا، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 24 روز سن داره

سیما دنیای من

عید فطر و وداع با ماه مهمانی خدا

  سلام عزیز دلم امروز عید فطره عزیز دلم خدا رو هزاران بار شکر می کنم که امسال تونستم روزه هامو بگیرم واقعا که ماه رمضان ماه پر برکتی بود درسته که اولش یه کم سخت بود اواخر دیگه عادت کرده بودم دیشب آخرین افطاری رو هم خونه مامان جون و بابا جون بودیم البته افطار رو خودم اماده کردم که شامل سوپ و پلو و خورشت قیمه بود بعد از افطار همه روبوسی کردیم و عید و به هم دیگه تبریک گفتیم بعد رفتیم خونه مامان بزرگ بتول عمه عذرا هم اونجا بود عید رو به اونها هم تبریک گفتیم شب و خونه مامان جون موندیم صبح ساعت ٦ من با مامان جون و بابا جون رفتیم مسجد جامع واسه نماز عید فطر تو رو هم پیش بابایی گذاشتم توی مسجد بودیم و هنوز نماز شروع نشده بود که بابایی ز...
9 شهريور 1390

تو عروسک منی

سلام بهترینم روزها به سرعت در گذر هستند ماه رمضان هم یواش یواش داره تموم میشه اینروزها بیشتر تو مهمونی هستیم راستی روز پنجشنبه هم ما توی رستوران افطاری دادیم 45 نفر مهمون داشتیم خدا رو شکر به خوبی برگذار شد امروز هم خونه مامان بزرگ من مهمونیم الان خونه هستیم و تو هم داری با مهره های شطرنج بازی میکنی الهی من قربونت برم اینروزا خیلی شیرین زبون شدی دوستت دارم عزیز دلم این هم چند تا عکس با پیرهنی که عمه عذرا برات آورده ...
6 شهريور 1390

سیماتوی پارک

 سلام عزیز دلم دیروز افطار خونه عمه لعیا اینا دعوت بودیم واقعا خوش گذشت دست عمه لعیا و عمه عذرا درد نکنه واقعا سنگ تمام گذاشته بودند  تو هم با بچه ها تو پارک کنار خونه عمه لعیا کلی بازی کردی موقع افطار هم به زور اوردیمت خونه این هم چند تا عکس از شما توی پارک   سیما همراه(از راست به چپ)پسر عمه محمد حسین دختر عمه فاطمه دختر خاله نرگس دختر عمه معصومه ...
29 مرداد 1390

عکسای سیما

سلام گلم امروز وقتی داشتم عکسهات رو مرور میکردم چشمم افتاد به این عکس یادش بخیر تو این عکس 7 ماهه هستی اونروز رفته بودیم عروسی دختر خاله سهیلا که تو از اول عروسی تا آخرش گریه کردی و آخرش اشک من و در آوردی این هم عکسیه که بابایی اونروز تو تالار ازت گرفته این هم یه عکس دیگه که پارسال  تو همین روزا ازت گرفتیم  الهی که من قربون اون خنده نازت برم ...
26 مرداد 1390

روزهای شیرین رمضان

سلام عزیز دلم این روزها سرمون با مهمونیها گرمه روز یکشنبه خونه عمو اضغر من مهمون بودیم خیلی خوش گذشت تو هم کلی شیطونی کردی و با مهدی بازی می کردی روزپنج شنبه هم خونه عمو جواد من مهمون بودیم دیروز هم مامن جون و بابا جون افطاری دادند البته تو رستوران چون ١٠٠ نفر مهمون داشتند دیروز من هم کلی کار کردم صبح زود بیدار شدم اول از همه رفتم عمه عذرا که از قم اومده بود رو دیدم بعد اومدم خونه مامان جون با هم وسایل کو کو لوبیا سبز رو آماده کمردیم و من هم کوکو ها رو ÷ختم ٦ تا تابه کو کو انداختم خیلی هم خوشمزه شده بود بعد با دختر خاله هام سمیرا و زهرا راستی سمیرا جون تو دلش یه نی نی داره و قراره نزدیکای عید ببینیمش به سلامتی خوب داشتم می گفتم ...
25 مرداد 1390

این چند روز

سلام عزیز دلم روزها داره به سرعت می گذره امروز نهمین روز ماه رمضان هست امسال سومین ماه رمضونیه که با تو هستم اولین روزها بهم خیلی سخت گذشت هوا هم به طرز عجیبی خییییییییییییلی گرم شده بود وای تشنگی واقعا اذیتم می کردم ولی الان که هوا خنک شده خیلی بهتر می تونم روزه ها مو بگیرم دومین روز ماه رمضون ما خونه مامان جون اینا بودیم که بابایی وقتی میاد خونه سر بزنه میبینه فلکه آب گرم ظرفشویی ترکیده و آب داغ با شدت زیاد داره نشت میکنه و تمام آشپزخانه و یه مقدار از فرش پذیرایی خیس شده بود کابینتها هم که به جای خود اما دست بابایی درد نکنه همه چی رو مثل اولش درست کرد کابینت های خراب رو هم عوض کردیم این اتفاق به نفع تو هم شد به...
19 مرداد 1390