سیما دنیای من

این نوشتم تا بماند یادگار من نمانم خط بماند روزگار

و اما عکس..

خوب عزیز دلم دیروز روز اول مدرسهرو به خیر و خوشی سپری کردیم.جونم بهت بگه که صبح زود بیدار شدیم بعد از صرف صبحانه خونه مامان جون لباسهات رو تنت کردم و ماان جونت قرآن بالی سرت گرفت و صدقه گذاشت کنار. رفتیم مدرسه.مدرسه پر بود از کلاس اولیها.بعد از پایان مراسم قرار شد همه برید سر کلاسهاتون وبا معلمهاتون آشنا بشد که اون موقع بود که باز هم استرس گرفتی و محکم دستم و گرفتی و گفتی تو هم باید بیایی خلاصه کلی اشک ریختی و معلمت اجازه داد که پیشت بشینم.خلاصه رفتی پای تخته و شعر خوندی و کمی حالت بهتر شد.خانوم معلمگفت که سیما صندلیترو بیار پیش من بشین.تو هم استقبال کردی رفتی پیشش نشستی و به من گفتی میتونی بری.خلاصه که خانوم معلمتون با مدرسه آشناتون کرد.اسم خانوم معلمت هم خانوم سلمانپور هست خیلی هم مهربونه.امروز روز اول مهره و از امروز شیفت بعد از ظهر هستی.الان پیشم وایسادی و داری موهات رو میبندی.چون گریه کردی زیاد نتونستم ازت عکس بگیرم عوضش فیلم گرفتم این هم سه عکس منتخب

 

 

اون وسطی



[ موضوع : ]
[ چهارشنبه 1 مهر 1394 ] [ 9:25 ] [ رعنا ] [ ]
جشن شکوفه ها مبارک

سلام دختر و ناز و فهمیده من

خوشگل مامان خوبی ؟خوشی؟سلامتی؟بعد از حدود یک سال بات امروز منویسم.دلیل نبودنم هم چیزی جز تنبلی خودم نبود.

خوب بیاییم سر اصل مطلب امروز آخه روز خیلی مهمیه.امروز سه شنبه سی و یک شهریور 1394اولین روزیه که وارد مدرسه میشی.امروز جشن شکوفه هاست.جشن توئه عزیز دلم.الهی قربون اون استرسهات برم .از من میپرسی مامان شما تو حیاط بشینید.خوب دیگه.پاشیم آماده بشیم .پست بعدی با عکسهای مدرسه.....

 

Image result for ‫جشن شکوفه ها‬‎



[ موضوع : ]
[ سه شنبه 31 شهريور 1394 ] [ 7:23 ] [ رعنا ] [ ]

سلام عزیز دل مامان

قشنگم بهترینم.فرشته مهربون من روزهایمان را با هم ودر کنار هم می گذرانیم.ردزی هزاران به چهره ات نگاه می کنم و خدای مهربان را شکر میکنم.به خاطر وجود نازنینت.به خاطر لطف و محبتش.عزیزم امسال که برای اولین بار از من جدا شدی و به مدرسه رفتی اوایلش برات خیلی سخت گذشت نه اینکه به خاطر دوری از من بی تابی کنی به خاطر این ویروسهای لعنتی که هی میان سراغت و تن نازت رو میرجونند.از مهر ماه بیشتر بیست بار مریض شدی یعنی میتونم بگم.دوهفته خبی بعدش باز هم سرما میخوری بی حالی.پری روز باز هم گفتی مامان پیشونیم درد میکنه گلوم درد میکنه باز هم بردمت دکتر.دکتر گفت سینوزیت داری باید آنتی بیوتیک مصرف کنی تا ده روز .خدا رو شکر الان بهتری.راستی دو هفته پیش از طرف مدرسه رفتی جشن شادیانه.این اولین باری بود که بدون من جایی میرفتی.تو رو راهی کردم و تا بر گردی فکرم پیش تو بود همش آیت الکرسی می خوندم برات.آخه از آدمهایی که لباس عروسک میپوشند خیلی میترسی.همش خدا خدا میکردم که ازز اونا نباشه.ساعت یک اومدم جلوی مدرستون با اتوبوس اومدید.وای چقدر شاد و خوشحال بودی.خیلی بهت خوش گذشته بود.از شادی تو من هم شاد شدم.تا خونه توی راه واسم تعریف کردی که چی دیده بودی.عزیزم از درسات بگم که تو اعداد از همه زرنگتری.زبان آموزیت بد نیست.اما نقاشیت عالیه.هفته پیش پنجشنبه با بابایی رفتیم بازار و لباسهای عیدت رو خریدیم.خیلی ذوق کرده بودی.دیگه تا عید چیزی نمونده.فقط باید برات کفش طبی بخرم که اون هم توی تبریزه که باید هفته آینده بریم.

راستی حدود دو ماه پیش رفتیم قم.خیلی خوش گذشت بد جور دلم هوس زیارت کرده بود.خونه آقاجون هم رفتیم.عمه زهرا و عمه فاطمه . عمه عذرای عزیز رو هم دیدیم.روز بیست و هفت ربیع هم خونه عمه عذرا مولودی بود خوش گذشت.

امروز هم پنجشنبه چهرده اسفند هست.من و تو خونمون هستیم و بابای اداره هست.تو داری نقاشی میکشی.من هم میخوام ناهار بپزم.پس فعلا خدا نگهدار

این هم از عکسها

 

 

این هم چادر عربی هدیه عمه عذرا

 

 

صبحه و آماده شدی بری مدرسه هنوز خواب الودی

 

یه صبح جمعه با نونهای دست پخت من

 

عاشق باقالی 

برگشت از مدرسه

شب یلدا و هندونش

یکی از لباسهای عیدت

این هم یه نمونه از نقاشیهات عاشق کشیدن عروس و دامادی

 



[ موضوع : ]
[ پنجشنبه 14 اسفند 1393 ] [ 11:09 ] [ رعنا ] [ ]
سلامی از یک روز مه آلود

سلام بر دختر مهربون خودم

روزها با سرعت از پی هم گذشتند و تقویم امروز بیست و چهارمین روز از آذر ماه رو نشون میده.یعنی انشاللا تا شش روز دیگه فصل پاییز هم تموم میشه.خوب تو این سه ماه پاییز چه اتفاقاتی افتاد سعی میکنم برات بنویسم.

امسال از شروع مدرسه تا به حال چندین بار سرما خوردی و مریض شدی.این هم به خاطر محیط کلاستونه که تو یه کلاس کوچک سی و پنج نفر دانش اااااموز هستید.متاسفانه من علی رغم تعریفهایی که از این مدرسه غیر انتفاعی شنیده بودم.ازش راضی نیستم.خوب چه میشه کرد.تو چند دوست خوب پیدا کردی که اسماشون حنانه و یاسمن و فاطمه و اسرا و فرناز و ساینا هستش.آموزش اعداد رو که باهات خیلی کار کردم خوب بلدی.ولی تو حروف الفبا مشکل داری.هر روز ظهر که به خونه میرسی.کار اولت اینه که مشقات رو مینویسی.بعضی وقتا که من یکم سخت میگیرم حوصلت سر میره و شروع میکنی به گریه کردن و بعدش هم قهر.که زود هم آشتی میکنیم.اوایل تو رنگ آمیزی هم مشکل داشتی.خانوم معلمتون میگفت یه روز من گفتم شکلهای کتابتون رو رنگ آمیزی کنید ولی دیدم سیما همینطور بیکار نشسته.گفتم سیما چرا رنگ آمیزی نمیکنی.گفت به خاطر اینکه حوصله ندارم رنگ آمیزی کنم.من هم کلی برات کتاب رنگ آمیزی گرفتم و رنگ آمیزیت بهتر که شد هیچ الان عاشق نقاشی شدی.خیلی تو نقاشی استعداد داری.دیگه اینکه ده تا سرود بلدی.و چهار تا از سوره های کوتاه قرآن رو از حفظی.دیگه اینکه عزیزم تقریبا از وقتی که به مدرسه میری تو اتاق خودت میخوابی.فقط بعضی وقتا مثل امشب نیمه شب میای پیش ما.عاشق کارتون بابا اسفنجی هستی و ما هم سری کامل سی دی هاش رو برات گرفتیم.هر روز عصرها یه بار باب اسفنجی میبینی.اینروزها اضافه وزنت یه کم فکرم رو مشغول کرده.با اینکه خودت تلاش میکنی که غذای کمی بخوری .قربونت برم.به مامان جون میگی برا من غذا کم بکش من تو رژیمم.روز اربعین خونه ننه بتول آش نذری میپختند و خوش به حال تو شده بود.چون کلی با دوستات بازی کردی.اسرا و صدرا و فرزانه و مهدیه و ملینا و مهدی و تو یه غوغایی به پا کرده بودید.البته تو دست هر کدومتون یه تبلت هم بود.و گاهی منشستید و بی صدا مشغول تبلت میشدید.یادش به خیر من هم تو بچگی کلی دوست هم سن و سال خودم تو فامیل داشتم.چه خوش میگذشت.چه روزهایی بود.انگار همین دیروز بود.

حدود دو هفته پیش قلب عمو اصغر (عموی من)رو عمل کردند.روزی که داشتیم میرفتیم عیادتش تو مشغول نقاشی بودی.رفتنی دیدم قشنگ کاغذ رو بسته بندی کردی و بهم دادی و گفتی که مامان این نقاشی رو واسه عمو اصغر کشیدم.که وقتی رفتیم عیادتش خودت بردی و به عمو دادی عمو عاشق توئه یعنی واقعا از ته دلش دوستت داره.اون هم نقاشی رو بالای سرش چسبوند.تو هم کلی ذوق کردی.

 .الان ساعت ده و نیم صبحه تو ساعت هشت با باباجون رفتی مدرسه هوا سرده و مه همه جا رو فرا گرفته.من هم بعد از مدتها عزمم رو جزم کردم افرین به خودم.این هم از عکسها

این هم دو تا عکس از  اواخرتابستون 

به اصرار تو بردیمت دسته عزاداری ببینی.این هم اولین دسته تو ماه محرم امسال بود.اونروز یه بلایی سر من و مامان جون آوردی.اولش از طبل هیئت ترسیدی بعدش شروع کردی به گریه کردن با صدای بلند که من پرچم میخوام وای اونروز کلی حرص خوردم

 

یه روز رفته بودیم خونه دوستم فهیمه که دوستای دیگه هم با بچه هاشون اومده بودند.عطا برامون اورگ زد

رفته بودیم روستای ابرغان شبیه خوانی ببینیم

بازار تربیت تبریز

منطقه آزاد ارس 

اولین برف پاییزی در آبان ماه

یه روز که همه اونچه که رو تنته رو خریده بودیم

 

عاشق خورد کردن سبزی هستی

یه نمونه از نقاشیهات

دختر پری روی من بعداز حمام

یه روز مامان جون کوفته پخته بود و فرزانه هم مهمونمون بود

نفر دوم از سمت راست گل منه

این هم عکس دسته جمعی از شاگردهای کلاستون روز اول مهر



[ موضوع : ]
[ دوشنبه 24 آذر 1393 ] [ 9:20 ] [ رعنا ] [ ]
هورررا دخترم میره مدرسه

سلام دختر مدرسه ای من

ببخش عزیزم از اینکه بعد از دو  روز تاخیر خاطره ورود به مدرسه ات برات مینویسم دلیلش رو بهت میگم.

خوب بریم سر اصل مطلب روز پانزده شهریور با بابایی رفتیم برات مانتو و شلوار و کیف و وسایل مدرسه رو خریدیم.وای چه ذوقی کردیم وقتی تو رو با مانتو و شلوار مدرسه دیدیم.تو این پانزده روز باقیمونده خیلی بیصبرانه منتظر رفتن به مدرسه بودی.خلاصه روز سی و یک شهریور روز دوشنبه یعنی روز جشن شکوفه ها فرا رسید.صبح زود با هم بیدار شدیم.دست و صورتت رو شستی دندونهات رو مسواک زدی و موهات و شونه کردیم و دم اسبی بستیم و شدی یه دسته گل بعد از صرف صبحانه لباسهات و پوشیدی و  مامان جون قرآن رو سرت گرفت و با یاد و نام خدای مهربون به طرف مدرسه حرکت کردیم.ما جزو اولین نفراتی بویم که وارد مدرسه میشدیم.وای به جای تو من هیجانزده بوم.یادش بخیر من هم یه روزی مثل تو بودم.بگذریم خانوم معلمتون اومد و باهاش آشنا شدید.اسم خانوم معلمتون خانوم اسکندی هست.بعضی از بچه ها گریه میکردند.چه منظره ای بود کلی خندیدیم.خلاصه مهدی هم اومد و با هم رفتید توی کلاس و کنار هم نشستید.خانوم معلم ازتون خواست که هر کی سرود بلده بلند بشه بخونه که تو هم زودی دستت رو بلند کردی و این سرود رو که خودم بهت یاد داده بودم رو خوندی

ای زنبور طلایی نیش میزنی بلایی   پاشو پاشو بهاره گل وا شده دوباره

کندو داری تو صحرا سر میزنی به هرجا  پاش پاشو بهاره گل وا شد دوباره 

دوستات تشویقت کردند.بعدش یه خانوم عکاس اومد و دسته جمعی ازتون عکس گرفت.ساعت یازده مراسمتون تموم شد.بعدش بابا جون اومد دنبالمون و رفتیم تبریز آخه وقت دکتر مامان جون بود.

روز سه شنبه اول مهر بود ما یه کمی خواب مونده بودیم.ساعت هشت و نیم رسوندمت مدرسه.خودت گفتی مامان برو خونه ناهار بپز بعدش بیا با هم بریم.ساعت دوازده اومدم دنبالت  میگفتی مامان خیلی بهمون خوش گذشت کلی با هم بازی کردیم.روز چهار شنبه دوم مهر که میشد دیروز.اولین مشقت رو نوشتی وای تو راه هی میگفتی مامان زود بریم خونه من مشقامو بنویسم.اومدیم خونه  زودی نوشتی.خدا رو شکر مدرسه خیلی به خونمون نزدیکه و تقریبا ده دقیقه پیاده راهه.

خوب دیگه فکر کنم هر چی که مربوط به مدرست بود رو نوشتم.علت اینه یکم دیر نوشتم این بود که حموم خونمون نم پس داده بود و ما هم همه جا رو جمع کردیم و کارگر آوردیم.خلاصه اینکه فعلا تو خونه مامان جون هستیم.

عزیز دلم امیدوارم که تو هر مرحله از زندگیت موفق باشی و رو به روز به موفقیتهات افزوده بشه.خوب این بود خاطره روزهای اول پیش دبستانی سیما خانوم واما عکسها

 

این از کیف خانوم خوشگله که در عرض سه روز کلی کثیف شده

 

 

اینا هم دفترها و کتابهاییه که فعلا داری

 

 

 

همکلاسیهای خانوم خوشگله

 

این عکس رو روز اول مهر ازت گرفتیم 

 

این هم اولین صفحه از دفتر مشق سیما خانوم

 

 

 



[ موضوع : ]
[ پنجشنبه 3 مهر 1393 ] [ 8:11 ] [ رعنا ] [ ]
خاطراتمون با تو در تیر و مرداد 1393

سلام دختر ناز من

خوبی عزیزم؟!شکر خدا که حال اینروزهامون خوبه.از تیر ماه به بعد نتونستم برات بنویسم.دلیلش هم این بود که یک ماه ماه رمضون رو خونه مامان جون بودیم بت اینکه یه خونه سر میزدم ولی حوصله نوشتن نداشتمو.عزیزم تو این مدت روزهامون گاهی با خنده و شادی و گاهی هم با دلنگرانی و ناراحتی گذشت.امیدوارم که روزهایی که پیش رومونه توام با شادی و سلامتی باشند.

خوب عزیزم از ماه رمضون شروع کنم.امسال ماه رمضون هفده ساعت روزه گرفتیم که من اواخرش کلا بیحال بودم.اما من عاشق ماه رمضون هستم چون واقعا ماه پر برکتیه.کلی هم مهمونی دعوت شدیم.اوایل ماه رمضون بود که بابایی سورپرایزمون کردو ماشینمون رو عوض کرد.روز عید فطر هم تو پیش بابایی موندی و من و مامان جون و بابا جون رفتیم مسجد و نماز عید خوندیم.فردای روز عید عازم سفر شدیم قرار بود از سرعین شروع کنیم و بریم شمال.که تا سرعین با ترافیک شدید رفتیم.سرعین هم در آستانه انفجار بود.یک شب موندیم و فرداش برگشتیم.روز دوشنبه یازده مرداد تولد مهدی(پسر دختر خاله زهرا)بود که هم بهونه ای شد که به خونه جدیدشون بریم.تو هم با بچه ها کلی بازی کردید و خوش گذروندید.هفته بعدش بابایی بردمون تبریز برای خرید لباس .که کلی هم خرید کردیم.روز بیستم مرداد عروسی دایی محمد (پسر خاله بنده)بود.عروسی در تالار سام تبریز برگزار شد تو هم کلی ذوق کرده بودی.از چند روز قبل از من میپرسیدی مامان لباس عروس چه رنگیه؟چه مدلیه؟آخه عاشق عروس و لباس عروس هستی.به همین خاطر من هم تو رو بردم پیش عروس خانوم و با دقت نگاش کردی.قربونت برم چه ذوقی میکردی.اون روز از اول مراسم تا آخرش کنار سن نشستی.خلاصه  عروسی خوبی بود و خوش گذشت که بعد از صرف شام.پشت ماشین عروس و دوماد راه افتادیم و تا خونشون رفتیم .بعدش خداحافظی کردیم و را افتادیم طرف خونمون.عروسی خوبی بود 

خلاصه بگذریم.دو روز بعد خونه خاله معصومه مراسم پاتختی بود که باز هم سردی میزبان به خوبی حس میشد.اما خوب بود.امیدوارم که خوشبخت بشن.

روز بیست و هفت مرداد عروسی دایی علی(باز هم پسر خاله بنده)بود عروسی شهر خودمون بود و از این بابت خیلی خوشحال بودیم.چ.ن تو این هوای گرم رفتن به شهر دیگه با آرایش و مخلفات دگه خیلی سخته.خلاصه شب قبلش یه جشن مردونه مختصر گرفته بودند که ما هم رفتیم.صیح روز عروسی من یه سر به خونه خاله مرضیه زدم که اون هم از خدا خواسته گفت که رعنا بیاکه که کلی کار داریم.که سبزی دلمه خریده بود و قرار شده بود برای میز شام دلمه برگ بپزه من هم با سیما رفتم و تو پاک کردن و خوردن کردن سبزها کمکشون کردم بعد سبزیها رو شستم و با عجله آماده شدم و رفتم آرایشگاه.عروسی ساعت پنج تو تالار ماریانا بود موهای تو رو بستم و آمادت کردم و رفتیم تالار خیلی خوش  گذشت.وقت شام عمه عذرا و عمه لعیا هم اومدند.از دیدن عمه عذرا خیلی خوشحال شدیم. تو هم که کلی خوشحال شده بودی و ذوق میکردی.بعد از اونجا بوق زنان افتادیم پشت ماشین عروس و رفتیم خونه اله .آخه خاله عروسش رو آورده طبقه پایین خونشون.بعدش اونجا هم یک ساعتی بودیم.بعد ش اومدیم خونمون.الهی که هر دو عروس و داماد خوشبخت بشن.

چند روزه عمه عذرا مرنده.روز سه شنبه ناهار خونه ما بودند که ماکارونی پختم .روز بعدش هم خونه مامان جون بود که باز هم من واسه ناهار سوپ گشنیز و کوکو لوبیا سبز پختم.دیروز هم با عمه ناهار رو خونه دایی رضا بودین.امروز هم قراره بریم جلفا ناهار رو خونه عمه لعیا هستیم.الان ساعت 9/31 صبحه الان بیدار شدی و اومدی بغلم کردی.بابایی هم خوابه.راستی امسال به خواست خدا میری پیش دبستانی تو رو تو مدرسه غیر انتفاعی صفا ثبت نام کردم.خدا رو شکر خیلی هم به خونمون نزدیکه تقریبا یک ربع تا مدرستون راه است.بیشتر از تو من دارم ذوق میکنم.انگار که من قراره برم مدرسه توی تبریز تو یه مغازه از همون جا مدادیهایی دیدم که زمان خودمون داشتیم و من عاشقشون بودم.زودی رفتم و یکی واست خریدم.که پولش رو مامان جون حساب کردو یه لیوان هم برات خرید و گفت اینها اولین کادوهای مدرسه تو هستند.خوب دیگه تا امروز هر چی که یادم بود رو برات نوشتم.امیدوارم که روزهای خوبی رو پیش رو داشته باشیم.

و اما عکسها

 

 

 

 

 

جشن تولد مهدی به ترتیب از سمت راست(صدرا ملینا مهدیه سیما اسرا)

باز هم جشن تولد مهدی به ترتیب از سمت راست(سید علی امیر حسین سد حمید زهرا مهدی صدرا اسرا ملینا بالا هم سیما و مهدیه و فرزانه)

عروسی پسر خاله علی

 

 

 

 

 

 

 

 



[ موضوع : ]
[ جمعه 31 مرداد 1393 ] [ 9:38 ] [ رعنا ] [ ]
جشن تولد

سلام عزیز دلم بلاخره یک سال انتظارت به پایان رسید و دوباره جشن تولدت شد.هی ازم میپرسیدی پس کی تیر ماه میرسه؟بلاخره تیر ماه از راه رسید.امسال هم برات جشن تولد مختصری گرفتیم.اما خیلی برات خوش گذشت.روز جمعه رفتیم کیک تولدت رو خودت انتخاب کردی و سفارش دادیم.البته خیلی دوست داشتی کیک بابا اسفنجی باشه ولی نشد.اما این مدل رو هم خیلی پسند کردی.من هم شام رو آماده کردم .باز هم مثل سالهای قبل دل تو دلت نبود.هی میرفتی کنار یخچال و کیک رو نگاه می کردی.خلاصه خدا رو شکر امسال هم شرمنده دل مهربونت نشدیم.امسال روز تولدت درست افتاده بود به اولین روز ماه رمضان.به همین خاطر یک روز زودتر تولدت رو گرفتیم.امسال به اصرار خودت واسه کادوی تولدت یک تبلت خریدیم.مامان جون و بابا جون صد هزار تومن و دایی جون پنجاه هزار تومن و عمه لعیا بیست هزار تومن و دختر عمه فاطمه هم پازل و عروسک بهت هدیه دادند.نرگس و عمه اختر و عمو جواد هم وجه نقد دادند که دست همگیشون درد نکنه.یعنی شد شب تولدت.خوب بریم سراغ عکسها

 

این هم کیک تولدت

 

 

قربون ذوق کردنت

 

 

 

فوت کن فوت کن شمعها رو خاموش کن

 

 

 

 

و لحظه شیرین دریافت کادوها الهی چه ذوقی کرده بودی

 

 

 

 

 

 

 



[ موضوع : ]
[ سه شنبه 10 تير 1393 ] [ 9:43 ] [ رعنا ] [ ]
تولدت مبارک بهترینم

دختر نازنین من فرشته زیبای من تولدت مبارک.

تولدت مبارک ای دلیل بودنم.امروز درست پنجمین سالگرد گره خوردن نگاههایمان

به همدیگر است.لحظه ای که تا آخر عمرم محال است از یادم برود.و احساس

 

غریب مادری.و سوالات پی در پی از خودم یعنی این دختر منه یعنی مادر

 

شدم....لحظه ای که از دلشوره و نگرانی نمیتونستم بهت نگاه کنم مدام از خاله

 

فاطمه سوال میکردم خاله تو رو خدا سالمه و خاله تو هر بار با صبر و حوصله جوابم

 

رو میداد ببین رعنا چه دختر خوشگلیه.آخه او هم مادر بود و از عمق وجودش درکم

میکرد....

خدایا شکرت ...خدای مهربون خودت دخترم رو حفظش کن.خدایا بهم لیاقت بده که

 

مادر خوبی براش باشم.خدایا مرا در لحظه های بی تجربگیهایم تنها مگذار.خدایا این

 

افتخار را نصیبم بگردان تا در لحظه لحظه های زندگیاش کنارش باشم .

 

 

 

                                                                                                                                      



[ موضوع : ]
[ يکشنبه 8 تير 1393 ] [ 14:03 ] [ رعنا ] [ ]
سفر به سرعین و اردبیل

سلام مهربونم

درست یک هفته بود که بابایی برای تعطیلات آخر هفته داشت برنامه میریخت.خلاصه کلی جاها رو انتخاب کرده بود و نمیتونست تصمیم بگیره که کجا بریم.خلاصه روز سه شنبه قرار بر این شد که به رسم سالهای گذشته بریم به نوجه مهر .من صبح ساعت پنج بیدار شدم و واسه صبحانه نون تازه که ما بهش میگیم چوچه پختم و وسایل رو آماده کردم.دایی و بابا جون با ماشین خودشون رفتند ما هم به اصرار تو مامان جون رو سوار ماشین خودمون کردیم و رفتیم جلفا بابایی سماور ذغالی رو راه انداخت و صبحونه رو تو جلفا صرف کردیم.بعدش حرکت کردیم به طرف نوجه مهر امسال بر عکس سالهای قبل هواش خنک بود.ما که رسیدیم اذان ظهر شروع شد نمازمون رو با جماعت خوندیم و امامزاده رو زیارت کردیم.بعدش بساط ناهار رو درست کردیم دایی و جاوید جوجه کباب ها رو درست کردند .که خیلی چسبید.بعد از ناهار به مقبره شعیب (ع)رفتیم.بعد از زیارت به دیدن حمام تاریخی کردشت رفتیم.سه تا از خانومای ده داشتند نون تازه تنوری میپختند من که عاشق نون پختنم اون هم توی تنور کمی پیششون نشستم.یک بسته نون هم گرفتیم .بعدش برگشتیم به طرف مرند.این هم عکسهای مربوط به این سفر

اینجا حیاط امامزاده شعیبه نمای پشت سرت هم باغ درختهای انار اون منطقه هست

 

 

اینجا هم رو به روی حمام تاریخی کردشت هست.کوهها پر بود از گیاه اسپند تازه.ما هم کمی چیدیم

 

 

اینجا هم حیاط حمام تاریخی کردشت هست.بالای کوهی که پشت سرته.یه دیواری ساخته شده در زمان بابک خرمدین که درست شبیه دیوار چینه با یک قلعه.

 

 

این هم داخل حمام کردشت هست وای که چه معماری داره.واقعا که ایران معمارهای خیلی چیره دستی داشته

 

این هم دوتا عکس متفرقه

اینجا توی باغمون هستی کنار گل پنیرک تقریبا هر روز بعد از ظهر با بابا جون میریم باغ و تو هم کلی بازی میکنی

 

 

عاشق بازی با خمیر هستی داشتیم با هم تو خونه مامان جون نون میپختیم

 

 

صبح روز پنجشنبه بابایی بعد صبحانه گفت که حاضر بشید بریم بانه.من اولش فکر کردم داره شوخی میکنه بعدش دیدم نه جدیه.خلاصه راه افتادیم از اینجا تا بانه شش هفت ساعتی راهه.تبریز که رسیدیم من پیشنهاد دادم که به جای بانه بریم سرعین که بابایی هم قبول کرد.مامان جون اعتراض کرد که الان سرعین هواش سرده میریم مریض میشیم.خلاصه تصمیم گرفته شد و به طرف سرعین حرکت کردیم.ناهار رو تو بستان آباد خوردیم که من استانبولی درست کرده بودم با سالاد شیرازی.غروب رسیدیم سرعین .عاشق شبهای سرعینم.بوی آش دوغ توی خیابونا پیچیده بود.اول رفتیم آش دوغ خوردیم بعدش رفتیم مغازه ها رو گشتم که بابایی چون خسته بود رفت هتل و من و مامان جون کلی خیابون گردی کردیم .بعدش اومدیم جلوی هتل بابایی هم اومد سوار کالسکه شدیم و شهر رو گشتیم که تو اولش از اسب ترسیدی و گریه کردی بعدش نمیخواستی از کالسکه پیاده شی.شام رو دونر کباب خوردیم.برخلاف تصورمون هوا بینهایت عالی بود.صبح روز بعد بابایی سنگک تازه و سرشیر و پنیر محلی گرفت و صبحانه رو تو هتل خوردیم بعد از صبحانه به آبدرمانی ایرانیان رفتیم تو کلی شنا کردی و خوش گذروندی.بعد بابایی هتل رو تحویل داد که بعدش پشیمون شده بود که ای کاش میموندیم...حرکت کردیم به طرف اردبیل.اول رفتیم توی رستوران سنتی ناهارمون رو خوردیم که آبگوشت بود البته تو کوبیده خوردی.بعدش رفتیم از مقبره شیخ صفی الدین اردبیلی دیدن کردیم.بابایی که اولین بارش بود اونجا رو میدید خیلی از دیدن آثار تارخی اونجا ذوق کرده بود.خلاصه بعدش دیگه وقت برگشتن بود.تا خود تبریز با ترافیک اومدیم.در کل سفر خوبی بود خیلی خوش گذشت.دست بابایی درد نکنه.

 

واینها هم عکسهای مربوط به سفر اردبیل و سرعین

 

این عکس رو از بالکن هتل انداختم عاشق خیابون پشت سرت هستم وای شبا چه غوغایی میشه

 

 

اولین کاری که کردیم رفتیم آش دوغ خوردیم وای چقدر چسبید البته تو اولش من من کردی ولی بعدش تا تهش خوردی

 

 

اینجا هم حیاط خانقاه شیخ صفی هست

 

 

کنار مقبره شیخ صفی و پسرش و مریدشون

این عکسها به خاطر اینکه بدون فلاش هستند کمی بی کیفیتند

 

کنار مقبره شاه اسماعیل اول بنیانگذار سلسله صفوی

 

 

داخل خانقاه که پر بود از چینی هایی که در زمان شاه عباس از طرف امپراطور چین هدیه شده بود که شاه عباس آنها را وقف خانقاه کرده بود.

 

 

فعلا به امید دیدار گلم

 

 



[ موضوع : ]
[ دوشنبه 19 خرداد 1393 ] [ 9:38 ] [ رعنا ] [ ]
خاطره


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





[ موضوع : ]
[ دوشنبه 5 خرداد 1393 ] [ 19:02 ] [ رعنا ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 19 صفحه بعد